اصلا نمی تونم با این جای جدید کنار بیایم. برام خیلی غریبه است.
بر می گردم به همون وبلاگ قبلی .
ببخشید که هی اینجا اونجا می کشونمتون .
دیدی حدسم درست بود عزیزم !! بالاخره مچت رو گرفتم! من که گفته بودم اگه با این همه ادعا هنوز نحوه ی تایپ کردن و حرف زدنت رو نشناسم باید برم .... !
راستش کار خوبی نکردی که به زور اون پسوورد رو ازم گرفتی. اما خوب ما که هیچ چیز مخفی ای از هم نداشتیم. تو هم که با خوندن اینجا دیگه همه ی افکار و احساسات منو می دونی ، پس اون یه مطلب هم روش. یادت باشه قسم خوردی که هیچ فکر بدی نکنی و واکنش هم نشون ندی.
وقتی مطمئن شدم خودتی که اینجا رو پیدا کردی ، یه جوری شدم. دلم نمی خواست دچار خودسانسوری بشم ، اما فکر کنم از وقتی فهمیدم تو می خونی ، شدم. هر جمله ای می خواهم بنویسم صد بار چکش می کنم که یه موقع بد نباشه و حواسم باشه. هر حسی رو دیگه نمی تونم آزادانه و بی پروا بنویسم.عشقمو مجبورم مخفی کنم و هزار تا سانسور دیگه.
حالا که دیگه به جمع ما اضافه شدی ، یه سوال ازت دارم. توی این یکسال که منو می خوندی ، چی لا به لای نوشته هام کشف کردی ؟؟ چه حسی با خوندن نوشته هایم بهت دست می داد ؟؟ خوندن اون همه نوشته های بی پروا ؟؟
راستشو بگی هاااا ، منتظرم.
گاهی آدم یهو به سرش میزنه که اسباب کشی کنه ! من یهو (شاید هم به تدریج) به سرم زد که بیام یه جای جدید. نمی دونم این تغییر مکان اصلا تاثیری داره یا نه ( پیش خودمون باشه : می دونم تاثیر نداره ! ).
شاید هم به خاطر ویژگی "تنوع طلبی" خردادی هاست که این کار رو کردم ! البته توی همه چیز تنوع طلب نیستیم هااااا ، مثلا توی عشق عمرا تنوع طلب نیستیم ، اما توی چیز های دیگه گاهی چرا.
خلاصه که برای پست اول دیگه حرف خاصی ندارم. فقط تفکر این چند وقته ام رو می نویسم و 100 % هم قبولش دارم :
" همه ی آدما بد هستن مگر اینکه خلافش ثابت بشه "
فکر کنم خیلی از آدما دوست دارن این آهنگ (ستاره-حمید عسگری) رو به من تقدیم کنند ، مخصوصا تو ، مگه نه عزیزم ؟؟